تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


خاطره یه خواننده خاموش  

خیلی اتفاقی با اینجا اشنا شدم ۲۲ سالمه و مشغول تحصیل طب (دانشجوی سال۳)توی شهر غریب هستم ،واقعا هم برام تعجب اوره بعضی خاطره ها (۷ تا امپول یجا ) ،حالا اصلا با راست و دروغش کار ندارم . تو خونوادمم با اینکه همه تحصیلات عالی دارن من تنها کسی هستم که پزشکی میخونم ،نه داییم پزشکه نه عمو م .... .من کم خونی و کمبود ویتامین دارم .خیلی ضعیف و طفلکیم کلا ، ۵ روز فرجه امتحان فیزیوپاتولوژی کورس گوارش بود برگشتم تهران به خونوادم یه سر بزنم چشمتون روز بد نبینه ا

ادامه مطلب  

حال خراب دیشبم  

بدترین شب زندگیم دیشب بود...:(
به حد مرگ رسیده بودم.بیشتر از20بار از خواب پاشدمو بالا اوردم تا ساعت5صبح که بالا
اوردم دیدم باباومامانم دارن بلند بلند میگن فاطمه فاطمه بابام خودشو زودتر رسوند و گفت
فاطمه بابا چطوری؟!وقتی دید حالمو گفت امپول دارم بیارم بزنی منم شروع کردم گریه کردن 
که نه امپول نمیزنم رفت یه قرص برام اورد و خوردم بعدم کمک کردن که بیام پایئن و کنار 
خودشون بخابم...درد من اینا نیس،درد من چیز دیگس...:(

ادامه مطلب  

نترس  

کاری میکنم بیمارام نسبت ب پزشک دیدشون عوض بشه 
کاری میکنم بچه ها عاشق امپول بشن 
دیگه نترسن
هیچ کدوم از بیمارام نترسن از امپول از سرم از هزینه های هنگفت 
تو خودت منو فرض کن  وقتی دارم ریه و مبحث رنتیک و میخونم
درس نیست.عشق ِ. دلیل زندگیه 
هدفی که براش ساخته شدمه 
داشتم مینوشتم چیزیو. ی لحظه ب فرم دستم و خودکاری که میرقصید روی کاغذم نگاه کردم فک کردم و تصور کردم اونی ک مینویسم درس نیست. داروِ، و اون کاغذ دفترچه بیمه اس 
حالا من بوی خوب کودکیتو

ادامه مطلب  

خاطره مهرسام دندانپزشک  

سلام .به تازگی با وب اشنا شدم به طور کاملا تصادفی مهرسام هستم دندانپزشک. البته من از بچگی انشا نوشتنم خوب نبود همین جا عذر خواهی میکنم که نمیتونم خوب تعریف کنم. بعد از یک هفته کاری با دوستانم پدرام و فرزاد و میلاد(فقط پدرام تو جمع ما پزشک بود من و میلاد و فرزاد هم که همکار)  قرار گذاشتیم بریم سپیدان صبح زود حرکت کردیم ولی لباس گرم زیاد نبردیم چون خیلی شیراز سرد نبود احتمال دادیم سپیدان هم سرد نباشه چون با دوستان بودیم خیلی خوش گذشت وقتی رسید

ادامه مطلب  

 

استاد گفته روز چهارشنبه باید امپول زدن و رگ گرفتن رو یاد بگیرین.گفت رو دست خانوما امتحان نمیکنیم چون رگشون باریکه و ممکنه چون دفعه اولتون هس به هم اسیب بزنین
گفت رو دست پسرای کلاس امتحان میکنین
حتی نمیتوتم فکرشو کنم که دست اقایxرو بگیرم و رگش پیدا کنم و امپول بزنم بهش.خیلی سخته خب:(
ترم قبل یه درس دیگه داشتیم من چون خیلی بد رگ هستم استاد منو مثال زد و منو اورد جلو همه پسر دخترا استینم زد بالا و ازم رگ گرفت.خیلی ب. بود.جلو همه خجالت کشیدم
اخه یه ب

ادامه مطلب  

خاطره نیوشااا خاانووم  

سلام نیوشا هستم امیدوارم منو یادتونبیاد ولی دوباره معرفی میکنم یه داداش دارم پزش عمومیه و خودمم تجربی می خونم.پدرمم متخصص داخلیه و مامانم دندان پزشکه بریم سراغ خاطره تعطیلات نوروز بود که من و خونواده با دوستای بابام رفتیم کوه (من تو استان اذر بایجان غربی زندگی میکنم کرد هستیم تو شهر....)منم عاشق اونجام که رفتیم بالای کوه و خیلی خیلی سرد بود منمفقط کت ورزشی پوشیده بودم و فهمیدم مریض میشم بعد از اون وقتی اومدیم خونه صبحش با دوستم زهرا رفتیم با

ادامه مطلب  

خاطره کیان 2  

نمیدونم این خاطره هنوز توی وبلاگ اصلی مونده یا نه . اما بعلت داشتن وجه مشترک با اینجا دویاره تعریفش میکنم
دختر یکی از فامیلا که تقریبا 7-8 سالش بود مریض شده بود و دکتر براش آمپول نوشته بود . اون روز هم مهمونی اومده بودن خونه ما. حالا این حاضر نشده بود آمپولو بزنه و حالش بد شده بود. مادرش حالا اصرار داشت حتما آمپولشو بزنه. به خالش گفته بود بیاد آمپولشو بزنه. اما اون همکاری نمی کرد. منم صدا کردن تا بهشون کمک کنم. مامانش دستاشو گرفته بود و منم پاهاشو

ادامه مطلب  

 

 
دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . . هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی ! . . . به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم ، خاطره انگیز ترین خاطره هاست . . . . . . به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه ! . . . دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . ! دستی نباشم . . . ! . . . زندگی زیباست ، که گاه خاطره ای در میان خاطره ها ، خاطره ی خاطره ها می گردد . . .

ادامه مطلب  

خاطره آناهید جان  

سلام.دوستان من دوباره خاطره ساز شدم.میخوام براتون تعریف کنم.راستی نظر فراموش نشه.بریم سر خاطره

ادامه مطلب  

ادامه خاطره کوثر خانوم  

سلام ادامه خاطرموبراتون میگم درواقع این اخرین خاطره یی که براتون میزارم ودیگه زحمت روکم میکنم وبراتون ارزوی موفقیت دارم بریم سراغ خاطرهبعدازاینکه به سرپرستمون گفتم باکلی التماس حاظرشدن منوببرن یه دکتردیگه ومن هم چون میدونستم اگراین دکترم امپول بده دیگه نمیشه اززیرش ردشدکه بلاخره بعداز5مین رفتیم داخل اتاق دکترکه دکترمیگفت چی شده وشرح حال میخواست که من میگفتم نه من خوبم اینامنوالکی اوردن اینجامن خوب خوبم که سرپرستمون گفت نه اقای دکترا

ادامه مطلب  

خاطره آناهید جون  

سلام من اومدم بازم با یه خاطره دیگه.که سرش خیلی عذاب کشیدم.یه تشکر از نظرات قشنگه شما عزیزانم.ممنون.خب بریم سر خاطره

ادامه مطلب  

خاطره لعیا جان  

سلام دوستان اون زمانی که هنوز انتخاب رشته نکرده بودم برای شناخت با رشته های مختلف و بازار کارشون خیلی تحقیق میکردم وبرای این که با شرایط کاریشون اشنا بشم سعی کردم به طور عملی هم انجام شون بدم .وبرای شناخت بیشتر با رشته های تجربی تو کلاس فوریت های پزشکی ثبت نام کردم کلاس خیلی خوبی بود در کنار جزوه خیلی پربارشون از استاد های خیلی توانمندی هم استفاده کرده بودن در مجموع بسیار کلاس اموزنده ای بود وخیلی چیزا ازش یاد گرفتم و توکنترل خونسردی هم خیل

ادامه مطلب  

خاطره S.A  

سلام من یه دخترم 23سالمه.این خاطره رودرحالی که حالم بده مینویسم چندروزپیش مثل همیشه صدای دعوای پدرومادرم میومدصبح بودازاتاقم اومدم دیدم وسط حال دارن بهم دیگه فحش میدادن کاربه کتک کاری کشیدیعنی اول بابام کمربندشوبازکردتامامانموبزنه که مامانم فرارکرداومداتاق من دروقفل کرد.....بعدچنددقیقه که همه چیزاروم شد مامانم ازاتاق رفت بیرون من باهاش رفتم دیدم بابام نشسته توحال گف میرم سرکاربرمیگردم اینجانباشیداین یعنی بریم خونه پدربزرگم خونه پدرم

ادامه مطلب  

من ِ حیرت انگیز!  

فردا میشه وسط هفته دوم از طرحی که توی بردسکنه و هنوز براش حکمی صادر نشده و حقوقی هم توش نیست . حقوقی که خیلی خیلی کمتر از تصوراتمه . کارم تو داروخونه است ُ قطعا به سختی اتاق عمل نیست اما بازم قطعا اسون نیست . اونم با حواس فوق العاده جمع من که تو  دو روز دو بار امپول دگزا رو به جای بتا دادم دست مریض !!یا امپول های ب کمپلکس بدون سرنگ!نسخه ی با بیمه رو ازاد برا مریض حساب کردم ُ از شانس خوبم 40 هزارتومنی که امروز اشتباهی برای یکی وارد کرده بودم ُ به لطف ا

ادامه مطلب  

130  

سال اول واهنمایی با یكی چت میكردم اولای یاهو و چت روم بِعد ١٢سال تو اینستا پیدا كردم طرفو زن و بچه داشت یاد دوران جاهلیت بخیر.  همه ی ما خاطرات چت رومو داریم 
مخصوصا من كه تنها بودمو وقتمو تلف میكردم
 
بعد ٤تا امپول تقریبا خوبم خوب

ادامه مطلب  

خاطره  

خاطره هایم ورق زدنی ست....دلتنگی هایم خاطره های زیادی را به یادم می آورد...گذار زندگی گاهی غمگینم می کند,چه شد و چه گذشت...!حتی دلتنگ این می شوم گاهی خاطره بسازم
اکنون خاطره های ساختگی ام از آن خودم است,تنهایی و تکرار و سکوت...خاطره های سنگینی را پیش رو دارم
راه چاره را نمی دانم تنها این را می دانم زندگی همچنان می گذرد...!
 

ادامه مطلب  

 

آذر فصل ماه خوبی نیست، یاد آور هزاران خاطره ی تلخ و شیرین..
شاید هم ماه خوبی ست، با هزاران خاطره ی شیرن و تلخ...
خاطره هایی رسوب کرده بر دل و ذهن آدمی مثل من (اگر باشم)... و مگر چقدر توان دارد این جان؟ جان من برای این بار توانی ندارد

ادامه مطلب  

اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی  

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی
 
هر لحظه ی همراهی ما خاطره ای بود
 اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی
 
نفرین به وفاداری ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی
 
چون خاطره ی غنچه ی پرپر شده در باد
در حافظه ی باغچه ها هستی و رفتی
 
جا ماندن تصویر تو در سینه ی من ، اه
این اینه را ، اه ، که نشکستی و رفتی ...
 

ادامه مطلب  

لبخند این روزهای زندگیه منی...  

گاهی اینقدر به آدم خوش میگذره...که حتی یادش میره از اون لحظه ها عکس بگیره...ولی خب مطمئنه که تو قلبش ثبت شدست و ماندگاره...مثه خوردن اولین بستنی توی هوای پاییزی...
هی خاطره بسازیم...هی خاطره بسازیم...هی خاطره بسازیم...بدون ترس و نگرانی...فقط لذت ببریم...

ادامه مطلب  

حس  

نمیتوانم با دست بنویسم
با دل می نویسم
بی هدف نمی نویسم، هرگز
به احترام خاطره ها می نویسم
اما حیف که خیلی از خاطره ها را نمی شود جار زد
پس چه طور زندگی کنم
با انباری ازخاطرات و احساسات سرکوب شده چه طور زندگی کنم؟؟؟
با انبوهی از حرف هایی که باید یکجور از دلم بیرون بریزم ولی اجازه ندارم چه طور زندگی کنم؟؟؟
هیچ کس نمی تواند قدرت به کار بردن احساس را از من و تخیلم
از من و احساسم
از من و قلمم
و صفحه وبلاگم بگیرد
خاطره ها تکرار نمیشوند
ولی احساسی را که

ادامه مطلب  

پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟  

پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟✅پاسخ ساده:بسم الله الرحمن الرحیمسلام علیکمدر رابطه با دعا چند جمله ای عرض میکنم. اگر شخص دعا کننده بر اثر گناهان حجاب نداشته باشد.دعایش مستجاب است. حجاب گناه نیز با توبه خرق می گردد.مثالی میزنم: فرض کنیم فرزندی به مادرش بد میکند و مادر از بدی این فرزند  ناراحت است.اینجا چند مساله مطرح است. ایا این مادر در بد شدن فرزند بی تقصیر است؟اگر مقصر است طبیعی است که عکس العمل این تقصی

ادامه مطلب  

تیر و مرداد95  

بعد از اینکه رفتیم سیکل میکرو رو شروع کنیم کلی دارو گرفتم که باید طی این 45 روز مصرف میکردم ال دی که وحشتناک اذیتم میکرد بعد از اون امپولهای دور بازو بود که وحشتناک بود هر روز صبح باید میزدم بعضی وقتها بد میزدم کبود میشد درد میگرفت چند تا رو درمانگاه زدم چند تا رم همکارم ولی بقیه رو خودم زدم خیلی بد بود.28دوتا بازو کلا سیاه شده بود. تیر بود که دوباره واسه سونو رفتم و اینبار امپولهای دور ناف شروع شد که دوز داشت و روش زدنش هم بهم یاد دادن تا بزنم.دی

ادامه مطلب  

 

میخوام سراغتو نگیرمبی تفاوت باشم ٬ اما این وامونده مگه میزاره....دیشب امپول داشتم ٬شبه بدی بود ٬ چک کردمت تا صبح اما خواب بودی ...میخوام فکرامو به سمت بد نبرم٬ توام کمکم کن یادته اون اولا رو محمد؟؟؟ حس میکنم الان جاهامون عوض شدهمیترسیدم که دوست داشته باشم ٬میترسیدم چون وقتی یکی رو دوس دارم ضعیف میشم...مثل الان...

ادامه مطلب  

 

حالم خیلی بذه خیلی
همه ی وجودم درد میکنه بند به بند...
گلوم یا بهتر بگم سینه مم داغونه سرفه میکنم خشکه هوارو حس میکنم...
همه خوابن 
نمیدونم دلیل این حالم بیداری یکسره از ساعت ده صبح تا سه. صبه و سرپا وایسادنم سر کلاس از 2 تا 5 بعدشم خرید تا 7...
یا مریض شدمممم:(((((
قرص سرما خوردگی خوردم ولی دارم میمیرم
الان ترجیح میدم امپول میزدم:((((

ادامه مطلب  

خاطره نوشت  

 
خیلی وقته میخاستم درباره خاطره ها بنویسم، اینکه تکلیفمون با این خاطره های جورواجور چیه؟؟؟ با ادمهای سازنده خاطره هامون.با مکانهایی که  خاطرهامون رو شکل دادن .خیابون ها.پارک ها .موبایل ها.شماره ها. اسم ها .فصل ها . راه رفتن ها .اهنگ ها .نوشته ها
بالاخره یه گذشته ای هم وجود داره که نمیشه به همین راحتی کنارش گذاشت
اومدم که خیلی چیزها بنویسم .ساعت 12 اومدم که بنویسم اما  الان ساعت 6 صبح شده و من غرق در .....
نمیشه ندیده گرفت،نمیشه بی تفاوت از کنارش رد

ادامه مطلب  

برگزاری مسابقه خاطره نویسی  

نوشتار، بیانگر قصدو نیت آدمی است.                       (حضرت علی ع)  به مناسبت  بیست چهارمین هفته کتاب در محل کتابخانه عمومی الیرز مسابقه خاطره نویسی  با موضوع بهترین خاطره من از کتاب و کتابخانه برگزار میگردد. مهلت آثار 1395/9/13 میباشد.

ادامه مطلب  

11- خاطره بازی  

هی اینجا رو یادته?...اینو ببین!!!... اونا رو یادته؟ ...یادته اینجوری گفتیم..!؟ یادته اینجا رفتیم...?! وای یادته اون روز...?!اینجارو..یادته چقد خندیدیم؟!...وای یادته چیکار کردیم؟!
یادته؟!...
.... یادته؟!
....یادته؟
چقدر با گوشه گوشه اینجا خاطره داشتیم...از صبح تا غروب...هر گوشه ای رو که دیدیم یاد اون روزا و اون آدم ها افتادیم.. .
چقدر الان واسه خاطره ساختن پیر و دلمرده شدیم!!!
چقدر خاطره بازی دلگیره...اولش میخندی...بعد میگی یادش بخیر...بعد دلت میگیره!
 

ادامه مطلب  

خاطره فروشی  

بشتابید بشتابید
حراج واقعی اینجاست
یه گونی خاطره آورده ام برای فروش
شک نکنید لنگه این خاطرات را هیچ کجا نخواهید یاقت
نگاه کنید این خاطره گران است اگر، اما تازه است و ناب مال همین امسال است
بفرمایید خانم از کدام یک خوشتان آمده سر قیمتش چانه میزنیم
جنس جدید نه، هر چه هست همین جا پهن کرده ام ،کل بار همین است
نمیخواهید بروید کنار مشتری جلوتر آید
باور کنید اگر قصد رفتن نداشتم نمیفروختم بعضی از خاطرات را
جوپ حراج زدم به مالم
سود حاصل از این دست فر

ادامه مطلب  

 

شب است و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من
.
.
.
.
کابوس نبودی که رهایت بکنم
از خاطره عشق جدایت بکنم
آنقدر عزیزی که دلم می خواهد
هر چیز که دارم فدایت بکنم
.
.
.
.
هیچ وقت عاشق کسی که میدونی برای تو نیست نشو
چون یه روز میره بعدش تو میمونی و یه کوه خاطره و غم
.
.
.
دل من میگیرد
از همان آنهایی که به یکباره و بی هیچ آنی
ناگهان می اید، در دل آدمکی گل عشق میکارد
و سپس در گذر خاطره

ادامه مطلب  

خوبي غم انگيز  

توی خاطره هام همه چیز خوب است ، لجم می گیرد از این همه خاطره ی خوب ! پی مرافعه ای ، جنگی ، قهری ، کدورتی چیزی می گردم تا بگویم مرده شور دوست داشتنم را ببرند الهی ! تو چنان خوبی ات غم انگیز است اما ، که خفه می شوم آخرش توی خاطره هات که یقه ام را ول نمی کنند !

ادامه مطلب  

خاطره  

یه خاطره همش خاطره میمونه چه شیرین چه تلخ یه حس خوب یا بد به دلخوشی یا درد اما خوشحالم از گذشته خودم خوشحالم از اون ارزو های که داشتم و حالا دیگه قابل دسترس نیست از زندگی که داشتم از تجربه با تو بودن خوشحالم خیلی خوشحالم که فقط یه خاطره نیستی از این خوشحالم برام شیرین بود لحظه های با تو بودن یه حس فوق العاده بود یه دلخوشی واسه زندگی حالا که تنهام فقط دلخوشیم شده همین بیای و جون بگیرم ترنم یه کاری کن حداقل یه هفته پیشم باش دارم دق میکنم ترنم بعد

ادامه مطلب  

وووی دررررد  

سلام عشقم...خوبی قربونت برم؟عشقیم خانومیت مریضه چیز شده...دیشب تا سه و نیم بیمارستان بودم سرم زدن امپول زدن ..دردم شدید بود..با مصی و سرپرست رفته بودم..تو هم همش اس میدادی و مصی ج میداد بهت.
وقتی برگشتم از بیمارستان سرم گیج میرفت خیلی ..تا پنج و نیم بیداربودم نارنگی خوردم اما درست نشدم که نشدم ..نرفتم دانشگاه و سه تا غیبت خوردم ..عب نداره خخ..الانم شکمم دارهدرد میکنه ولی تحمل میکنم بخاطر نی نی آیندمون.
بوس 
 

ادامه مطلب  

..  

سلام زیباخوبی؟چه میکنی با دلتنگی من؟با بی قراری ام؟با غروبهایی که دم اذان جوری صدایت میکنمکه بی هیچ مکثی اشکم می چکد؟چه میکنی با خاطره هایمان؟با خاطره سحری های دو نفره مانبا قرار یک افطاری ساده که مهمانم کنی..با خاطره هدیه ای که هیچوقت به دستم نرسید..با خاطره نام من لای دفترهایت..با خاطره من،روی دیوار اتاقت،لای مداد رنگی هایت.....که عاشقشان بودینکند سراغشان نرفته باشی دیگر...نکند ذوقت را نادیده گرفته باشی
....حسی می گوید؛آخر یک روز می آید... که

ادامه مطلب  

حلالیت  

گاهی اتفاق ها توی زندگی آدم هست که خواه ناخواه تا آخر عمر روی دیواره زلال چشم ها حک می شوند و همیشه جلوی چشم ها رژه می روند. اتفاق های خوب و بدی که یادها و خاطره های آدم هایی را تا آخر عمر توی ذهنت انبار می کند و مثل بعضی از فایل های سرتق توی کامپیوتر و گوشی موبایل قادر به حذفشون نیستی حتی با گرفتن همزمان شیفت و دیلیت! اتفاق هایی که حتی توی بهترین نقاط دنیا هم که باشی (منظورم نجف، کربلا و سایر مکان های عزیزمان است) آن خاطره ها را می آورند جلوی چشما

ادامه مطلب  

 

.تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقدر زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمِ كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی... خاطره گرفتی!.آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...

ادامه مطلب  

336 . علایم پیری است آیا ؟  

 
نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده در بخش خاطره و حافظه ذهن من دقیقا از اول عید هی فلش بک می زنه به عقب به سالهای خیلی دور به کودکی هی خاطره یادم میاره قبلش اصلا اینجور نبودم الان اما خاطره ها خیلی پررنگ یادم میاد خاطره ها از رابطه من و مامانم خیلی تو ذهنم کم رنگ بود الان اما خیلی یادم میاد مخصوصا در ارتباط با دخترم از رابطه های پررنگ فامیلی که الان خیلی کم رنگ شده از خیلی چیزهای قدیمیحس می کنم این از علایم پیر شدن هستش پیرها برام ارزشمندتر شدن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام